«دل» را حکایتی است غریب و«دلشدگان» را حکایتی غریب تر.
حکایت «دل» را، بر کس نتوان عرضه کرد مگر برآنکه، وی نیزاز «دلشدگان» باشد. مرا سری است سرگشته و جانی به آتش برافروخته.
روزی «دل» را گفتم :
«ای دل ! ترا چه حکایتی است که آرام و قرارت نباشد، از چه رو، چنین به فغان وغوغایی؟ آیا ترا دردیست؟ بازگو! که هر درد را درمانی است. آن سوز سینه را چه موجب است وین ناله و فریاد را چه سبب؟»
دل گفت : مرا«دلی» است، «دلشده».
گفتم: این نه عجب است؛ آن ساعت که دل آفریده شد، دلشدگی نیز به همراه اش زاده شد. از اول و ازل، دل و دلشدگی یار و همراه بودند و تا به ابد نیز چنین خواهد بود.
گفتم: این نه عجب است؛ آن ساعت که دل آفریده شد، دلشدگی نیز به همراه اش زاده شد. از اول و ازل، دل و دلشدگی یار و همراه بودند و تا به ابد نیز چنین خواهد بود.
دل گفت : من نیز این می دانم. کیست که حکایتهای «دل و دلشدگی» را نشنیده باشد. اما در کار«دل» ، مرا حکم دیگری باشد.
گفتم : آن حکم چه باشد؟
دل گفت : چگونه از آن گویم چون «دل» خود نمی داند که آن چیست یا کیست ! همین بس که می داند گمشده ای دارد. روز را در آتش هجرانش می سوزد و شب را در خیال وصالش می گرید. به نامها او را جسته است و به نشانی ها پرسیده ، لیک تا به امروز او را نیافته است. همین بس، که دل می داند مبتلا است به ابتلاء عشق.
گفتم : باید چاره ای کرد؛ شاید که مصلحت آن باشد که این حکایت به نزد عقل بریم و از او چاره جوییم.
دل گفت: حاشا و کلا ! که عقل را به این وادی راهی نیست.
گفتم : پس چاره چیست؟
دل گفت : آن به که راه « دل » ، برگزینیم.
گفتم : کدامین راه ؟
دل گفت: جستن و نیافتن؛ و این مرتبتی از مراتب عشق است؛ و عشق آن عشاق را که عزیز دارد، این مرتبت دهد؛ چنانکه آنان همیشه عاشق بمانند براین عشق و بمیرند نیز بر همین عشق.

0 نظرات:
ارسال يک نظر