روزی به قصد دادخواهی از بیدادهایی که بر مادرم، « میهن بانو» رفته، رو به آسمان کردم و گفتم:
ای آسمان! تو که مظهر رحمت بی پایانی، چگونه رحمتت را از مادرم دریغ داشتی، حال آنکه تو بزرگترین شاهد رنجهای او بودی؟
آسمان گفت: آیا این من نبودم که مسعودترین فرزند خود را به مادرت، به ارمغان دادم تا سرمایه ی دادخواهی او گردد؟! آیا بیش از این می توانستم؟
و من که دیدم مادر، شایسته ترین فرزند را سرمایه دارد؛ سربه زیر افکندم و گفتم: چنین باشد.
پس روی به خورشید عالمتاب کردم و گفتم:
ای فروزنده مهر، تو که به گرمای وجودت، قلبهای سرد ِ خسته را تسکین باشی، چگونه مادرم را در تنهایی سردش، بی غمخوار بگذاشتی؟
خورشید عالمتاب بگفت: آیا این من نبودم که تابان ترین دخترم را به مادرت به پیشکش دادم تا غمخوارترین دخترش گردد؟
آیا بیش از این می توانستم؟
و من که دیدم مادرم، غمخوارترین دختر جهان را دارد؛ سربه زیر افکندم و گفتم : چنین باشد.
آنگاه روی به ماه کردم و گفتم:
ای تابان مَه، تو که به فروغت، تاریکی را براندازی، چگونه مادرم را در شب های تیره و تارش، همدم نگشتی؟
ماه تبسم برلب گفت: آیا این من نبودم که اشرف ِ دخترانم و اشجع ِ پسرانم را به مادرت، هدیه دادم تا فروغ کوره راههای شبهای تاریکش گردند؟ آیا بیش از این می توانستم؟
و من که دیدم مادرم دختری داشت اشرف دختران، و پسری داشت اشجع سرداران، که به روزگار سردار سردارها می بود؛ سر به زیر افکندم و گفتم :چنین باشد.
پس روی به ستارگان نمودم و گفتم:
آیا شما هم به مانند آسمان و خورشید و مَه، مادرم را عطیه ای بخشیدید؟
ستارگان سر به زیر افکندند و گفتند: ما چون آسمان و خورشید و مَه ، چیزی نداشتیم که به مادرت، «میهن بانو» پیشکش دهیم؛ اما هرگاه که فرزندی از فرزندان مادرت به خاک می افتاد، یکی از زیباترین و درخشان ترین ما، جای او را در آسمان پر می ساخت تا آسمان قلب مادرت همیشه پرغرور و روشن بماند. آیا بیش از این می توانستیم؟
ومن دیدم که آسمان قلب مادرم به راستی پرغرورترین و زیباترین آسمانها است.

0 نظرات:
ارسال يک نظر