نوشته شده بعد از پیام مرز سرخ مسعود
شبی نو بود، شبی دیگر، شبی تاریکتر از شبهای دیگر.
زوزه گرگان محتضرو ناله سگان ولگرد، با شب در آمیخته بود، شقاوت با رذالت،
به هم در پیچیده و وهم و فریب را به بار داده بود. می خواستند که شب را،
نگه دارند پایدار و شهر را، درماتم خورشید داغدار. اما،
فریادی نو آمد، فریادی دیگر، فریادی خروشانتراز فریادهای دیگر.
اول آنکه،
چه خوش گفتی از اشرف
از آن اشرفِ فرزندان میهن.
از آنانکه دلهای خلقی در زنجیررا، امیدند و دستان خلقی رنجدیده را،
سلاحند.
چه خوش گفتی و دُر سفتی، زیرا که :
اشرف ز شرف برد بهره
اشرف به شرف گشت شهره
****
دیگر از، پنهان رنگهای تزویر و ریا گفتی
از رنگهای فریب
و از فریب رنگها
از سایه های اوهام
از پیوند شوم دجالان و مزدوران
ملت ما را، سالها بود، قصه ای پرغصه، و تو قصه گوی غصه هاشان
گشتی، کودکانمان را ترانه ای بود بر دل و تو ترانه خوان ترانه هاشان،
خلقمان را فریادی در گلو بود و تو طنین فریادشان.
****
آن دیگر، از مرزبندی سخن گفتی
از سرخی خطش
که مرز سرخ
حاصل خون شهیدان است
دریای وطن را، رنگ
از خون شهیدان، خونین است
کس نمی گذارد پا براین مرز
مگر به کمر بسته، خنجر دنائت
کس نمی گذارد گام براین مرز
مگر به کف دستش، دشنه رذالت
****
پیامت را نیوشیدیم به گوش جان
ای آشنا صدا با ما
و با
بیشمار هزاران دیگر
پیامت، چشمان را به خورشید گره زد
و دلها را به عشق آزادی
و عزمها را به مقاومت
و گامها را به مرز سرخ
چه خوش فریاد کردی تو ما را
****
کلامت را فقط آب تواند فهمید
وچشمه ساران معنایش خواهند کرد
سخنت را مهتاب با ستارگان باز خواهد گفت
صدایت را کوه، طنین انداز خواهد شد
فریادت را، آذرخش به تندر خواهد رساند
و پیامت را
نسیم سحری
به دیار آشنایان خواهد برد.
21/ نوامبر/ 2007
شبی نو بود، شبی دیگر، شبی تاریکتر از شبهای دیگر.
زوزه گرگان محتضرو ناله سگان ولگرد، با شب در آمیخته بود، شقاوت با رذالت،
به هم در پیچیده و وهم و فریب را به بار داده بود. می خواستند که شب را،
نگه دارند پایدار و شهر را، درماتم خورشید داغدار. اما،
فریادی نو آمد، فریادی دیگر، فریادی خروشانتراز فریادهای دیگر.
اول آنکه،
چه خوش گفتی از اشرف
از آن اشرفِ فرزندان میهن.
از آنانکه دلهای خلقی در زنجیررا، امیدند و دستان خلقی رنجدیده را،
سلاحند.
چه خوش گفتی و دُر سفتی، زیرا که :
اشرف ز شرف برد بهره
اشرف به شرف گشت شهره
****
دیگر از، پنهان رنگهای تزویر و ریا گفتی
از رنگهای فریب
و از فریب رنگها
از سایه های اوهام
از پیوند شوم دجالان و مزدوران
ملت ما را، سالها بود، قصه ای پرغصه، و تو قصه گوی غصه هاشان
گشتی، کودکانمان را ترانه ای بود بر دل و تو ترانه خوان ترانه هاشان،
خلقمان را فریادی در گلو بود و تو طنین فریادشان.
****
آن دیگر، از مرزبندی سخن گفتی
از سرخی خطش
که مرز سرخ
حاصل خون شهیدان است
دریای وطن را، رنگ
از خون شهیدان، خونین است
کس نمی گذارد پا براین مرز
مگر به کمر بسته، خنجر دنائت
کس نمی گذارد گام براین مرز
مگر به کف دستش، دشنه رذالت
****
پیامت را نیوشیدیم به گوش جان
ای آشنا صدا با ما
و با
بیشمار هزاران دیگر
پیامت، چشمان را به خورشید گره زد
و دلها را به عشق آزادی
و عزمها را به مقاومت
و گامها را به مرز سرخ
چه خوش فریاد کردی تو ما را
****
کلامت را فقط آب تواند فهمید
وچشمه ساران معنایش خواهند کرد
سخنت را مهتاب با ستارگان باز خواهد گفت
صدایت را کوه، طنین انداز خواهد شد
فریادت را، آذرخش به تندر خواهد رساند
و پیامت را
نسیم سحری
به دیار آشنایان خواهد برد.
21/ نوامبر/ 2007
0 نظرات:
ارسال يک نظر