چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

سهراب سپهری غرق در افسون گل سرخ ــ زهره محسنی پور


سهراب سپهری، شاعر و نقاش معاصر، در 15 مهرماه سال 1307 شمسی در کاشان متولد شد. دوران کودکی را در همان شهر, در باغ بزرگی سپری کرد که پر از درختان ميوه و گل و سبزه بود و شمارش درختان آن به سادگی امکان نداشت؛ باغی باصفا که در جوی آب آن، گاه سيبهای سرخ باغ همسايه غوطه میخوردند که شوق و شادیيی کودکانه برای سهراب و ديگر کودکان به ارمغان میآوردند. دوران کودکی سهراب دراين باغ ، با درختان تنومند و کهنسال عَرعَر و تبريزی و اَقاقی و جوی آبی که در عرض باغ جاری بود و کنار آن پر از گلهای داوودی، شب بو، زنبق و اطلسی، و شبهای کودکیاش را معطّر و خوابها و رؤياهايش را شيرين میکرد، سپری شد.
همنشينی باچنين طبيعتی، تاٌثير ژرف و عميقی بر روحش گذاشته و با جانش عجين شده بود. ويژگيهای طبيعت؛ لطف و سادگی، لطافت و ملايمت، خلوص و پاکی، بر روحش نقش بسته بود و در شعرهايش متجلّی می شد.


سهراب مجموعه اشعاری دارد که شامل هشت دفتر شعر است که به ترتيب عبارتند از: 1- مرگ رنگ؛ 2- زندگی خوابها؛ 3- آوار آفتاب؛ 4- شرق اندوه؛ 5- صدای پای آب؛ 6- مسافر؛ 7- حجم سبز 8- ما هيچ, ما نگاه.


سهراب، شاعر طبيعت و ستايش از آن است. او در اشعارش چنان عناصر طبيعت را به تصوير میکشد که به خواننده احساس در متن طبيعت بودن دست می دهد و با اين احساس به آرامش میرسد. او حس کنجکاوی را در خوانندة شعرش برمیانگيزاند تا به تفکّر فرورود و با تمرکز، آنچه را که سهراب به تصوير میکشد، حس و درک کند. خواننده برانگيخته میشود که ببيند آيا در پس اين تصويرهای مستقيم که در پيش روی او قرار دارد و ذهن, نخست, با آن درگيرشده و معنايش را بهدست میآورد، تصاوير و معانی ديگری نيز نهفته است؟ يعنی، درواقع مخاطبش را به تاٌنّی و درنگ دعوت میکند. او به مثابه آينهيی در برابر طبيعت است که حقايق آن را برای ديگران منعکس میکند. اشعارش دارای تصويرهای شاعرانه و بديع و رنگارنگ است که سبک شعری او را ويژه و متمايز از سبک ديگران میکند و میتوان او را, درواقع, بنيانگذار اين سبک شعر دانست.


سهراب در سفرهای خارجی خود، بهخصوص سفرهايش به شرق دور از آموزههای فلسفة «ذِن بوديسم» که ريشه در متون بوديسم دارد، متاٌثّر می شود. اساس فلسفة «ذِن بوديسم» اين است که جهان و اجزای آن چند چيز نيستند، بلکه همه يک واقعيتند. اين منطق آدمی است که با تجزيه و تحليل تنوّع جهان، اين وحدت را ناديده می گيرد. اما, بخش غيرمنطقی ذهن، يعنی شهود می تواند اين وحدت رادرک کند. يکی از اصول مهم «ذن بوديسم» درکِ شُهودی است. «ذِن» (=آييني مبتني بر تعاليم بودا, كه رستگاري را از طريق كشف و شهود و انديشيدن ميداند) اصولاً بر مُراقبه برای رسيدن به آگاهی، بدون واسطه فرآيندهای دنيوی و ذهنی تاٌکيد میورزد. در عرفان شرقی، تنها يک حقيقت ثابت وجود دارد که اصل و جوهر هستی است. انوار اين حقيقت در همهجا يکسان متجلّی است ولی نسبتِ دريافت آن به موجودات متفاوت است. بنابراين، اگر بخواهيم که به جهان انديشههای سهراب نفوذ کنيم، میبايست به جهان خاص و تجريدی او پانهيم: «چشمها رابايد شست، جورديگر بايد ديد». در اين صورت است که میتوانيم همچون او به دنيای پيرامون خود نگاهکنيم و روابطی را, که الهامبخش تخيّلات وسيع و تصويرهای بديع اوست, درک کنيم.


ويژگی کلی اشعار سپهری، داشتن زبانی لطيف، خيالات ظريف، تصويرهای زيبا، خلق و استفاده از نمادهای شعری که ويژه خود اوست و در نهايت، مضامين و مفاهيم عرفانی و فلسفی است, بههميندليل، اگرچه پارهيی از اشعارش به زبانی ساده و روان سروده شده که درخور فهم همگان است,امّا پارهيی ديگر, به لحاظ استفاده از تخيّل بسيار آزاد، نمادهای انديشههای فلسفی و عرفانی و ترکيبات و اضافات پيچيده و ناماٌنوس، خوانندة خاص خود را میطلبد؛ خوانندهيی که بر دانش و تکنيک شعری و انديشههای فلسفی و عرفانی تاٌثيرگذار بر شعر سهراب آشنا باشد. «نيما» میگويد: «شعر همان رودخانهيی است که هرکس میتواند بهاندازه گنجايش پيمانة خود از آن آببردارد بیآن که از رودخانه چيزی کم شود. اما, حوضچه ها به يک دست و رو شستن ارزند و بس».


سپهری به سير و سلوک و مکاشفه در جهان پيرامون خود و طبيعت میپرداخت و رسيدن به خدا را در آن جستجو میکرد. او در پی ايجاد يک رابطة صحيح با جهان اطراف خود و اجزاي آن بود تا بتواند از راههای گوناگون با هستی به وحدت برسد. همانطور که در عرفان شرقی، فرد برای بازيافتن معنای وجود خويش، خود را در مطلقِ ذات هستی گم میکند تا بتواند با مرجع هستی يکی شود, آنگاه است که به شادی و خوشبختی دست میيابد. وقتی که به شادی دستيابيم میتوانيم عشق و محبت را در وجودمان پيشرفت دهيم، تا بتوانيم دوستدار تمام موجودات زنده باشيم، همانگونه که سهراب بود.


استفادة مکرّر سهراب از واژههايی مانند درخت، آب، باران، ماه، چشمه، دريا، آسمان، چمن، مرغ، سفر، آيين، گل نيلوفر، ادراک، نور و از اين قبيل, همه, متاٌثر از حس طبيعتگرا و تاٌثير او از انديشههای عرفان بودايی بوده است.


پيام سهراب در اشعارش به ما، درواقع, فراخواندنی است به سفر به دنيای رازهای هستی و ناشناختههای آن؛ دعوتی است به سرچشمة نورکه همان حقيقت جهان است. او به انسان امروز که از زندگی ساده در دامان طبيعت، لمس خورشيد و ماه از نزديک و دليسپردن به صدای پرندگان، زمزمة چشمهسارها و نقاشی رنگارنگ طبيعت چشم پوشيده و نمیتواند لذّت غرقشدن و يگانهشدن با طبيعت را درک و تجربه کند و در شهرهايی با رويش هندسی سيمان، آهن و سنگ، که «سقف اتوبوسهايش خالی از کبوتراست»، هشدار می دهد که بيش از هرزمان ديگر از واقعيات زندگی دور و از خود بيگانه شده است. همه چيز در اين هستی اعمّ از «جمادات، نباتات، حيوانات و انسان» همه جلوههای يک حقيقتاند. پس بايد در هرچيزی درنگ و تاٌمّل کرد، ساده و بیآلايش همانطور که هستی است و اين چنين میتوان به حقيقت هستی دستيافت. او میگويد تنها چيزی که مانعِ اين وصال است، عادت است که هميشه در مسير قرار دارد. عادت، آفت درنگ و تاٌمّل و شگفتی و حيرت است. امّا , در نگاه سهراب، «زندگی چيزی نيست، که لب طاقچة عادت, از ياد من و تو برود». او به سيبی و به بوييدن يک بوتة بابونه خشنود است. زندگی برايش نوبر انجير سياه است که در دهانِ گَس تابستان است. «زندگی حسّ غريبی است که يک مرغ مهاجر دارد». پس «چترها را بايد بست ـ زيرباران بايد رفت. فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد ـ عشق را، زير باران بايد جست ـ زندگی ترشدن پی درپی ـ زندگی, آب تنی کردن در حوضچة اکنون است».


در سراسر عرفان شرقی، مرگ و زندگی جاری است. در نظر بودا، مرگ رهايی است در نظر سهراب نيز، مرگ در سراسر زندگی جريان دارد و از اين روست كه می گويد: «و نترسيم از مرگ ـ مرگ پايان کبوترنيست ـ مرگ وارونة يک زَنجره (=جيرجيرك) نيست ـ مرگ در ذهن اقاقی جاری است ـ مرگ در آب و هوای خوشِ انديشه نشيمن دارد ـ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گويدـ ... و همه می دانيم ـ ريههای لذّت، پرِ اکسيژن مرگ است».


يکی از ويژگيهای سپهری و اشعارش ـ که مورد انتقاد بسيار قرارگرفته ـ فاصلهگرفتن او از جامعه و واقعيتهای موجود در آن است, بههميندليل است که در اشعارش هيچ مضمون اجتماعی و سياسی وجود ندارد, و لذا به دليل همين بیاعتنايی به سرنوشت اجتماعی و سياسی، او را مورد نکوهش قرار میدهند. درحالی که انسان نيز يکی از نمودهای هستی است, و به قول شاعر متعهّد و ارزشمند اسماعيل وفا يغمايی, «زندگی در همه جا جريان دارد. زندگی در درون يک شاخة علف که در باد میلرزد و حشرهيی کوچک همان قدر قابل ستايش و احترام است که در عضلات نيرومند يک آهنگر که باپتک به فلز شکل میدهد و در غرّش يک ملت برای آزادی و رفع ستم از خود و شهادت يک چريک و زيبايی يک چهره... هنر وفادارترين مدافع زندگی است زيرا خودش از ذات زندگی میجوشد».


سهراب روحيهيی خاص خود داشت. از خشونت متنفّر بود و به همينعلت نيز, انزوا را برگزيده بود. او پيامآور عشق و محبت بين تمام موجودات بود. شايد بتوان گفت که به دليل لطافت روحیاش، توان مقابله با خشونتها و رويارويی با مرگ «گلهاي سرخ» را در آن زمان نداشت. البته اين توجيهی است که نمیتواند او را از روی برگرداندن از ستمهای عصر خودش مبرّا کند. اما, درعين حال او نيز آزرده از وقايع آن زمان بود و درنامهيی به دوستش «محمود فلسفی» مینويسد: «من هم مانند شما، تشنة يک انقلاب بزرگ؛ انقلابی که به همة اين بدبختيها خاتمه داده و يک باره اساس ظلم و ستم و بيداد را واژگون سازد، هستم ولی خدا می داند اين آرزوی من چه روزی لباس عمل خواهد پوشيد».


نکتة ديگر که از بار اشتباه سهراب ـ البتّه به زَعم نگارنده ـ میکاهد اين بود که او بهرغم انزوای اجتماعی و سياسی، هرگز به يک شاعر حکومتی و در خدمت منافع سياسی حکومت درنيامد, عاشق ايران و فرهنگ آن بود و در اشعارش صميميتی که نسبت به خاک و زادگاهش دارد، آشکاراست.


جهان مورد نظر سهرا ب، جهانی بود که برای فهميدن آن نمیبايست به دنبال علّت و معلول رفت. در نگاه او, همه جلوههای طبيعت، نشانههايی برای درک و فهم جهان هستی است. او برگ سبزی را برای درک هستی کافی و آن را «آيت» می داند. «زير بيدی بوديم ـ برگی از شاخة بالای سرم چيدم، گفتم: چشم را بازکنيد، آيتی بهتر از اين می خواهيد؟ میشنيدم که به هم میگفتند: سِحر میداند، سحر!» و او که اين برگ را بهترين آيت میداند، می گويد: «و نپرسيم که فوّارة اقبال کجاست ـ و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبی است ـ و نپرسيم پدرهای پدرها چه نسيمی، چه شبی داشتهاند» و ادامه ميدهد:


«کار ما نيست شناسايی ”راز گل سرخ“
کار ما شايد اين است که در ”افسون گل سرخ“ شناور باشيم».
////////////////////////////////////////////////

0 نظرات: