چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

من و شریعتی ـ زهره محسنی پور

دوست عزیز من، مهدی که ضمنا خواننده وبلاگ هم می باشد ، از من خواسته است که بیشتر در مورد زمانی که با آثار دکتر شریعتی آشنا شدم، توضیح بدهم و فضایی که بر اثر آشنایی با آثار دکتر برای من پیش آمد را توصیف کنم.  بدین لحاظ و در اجابت به خواست این دوست نازنین ، اقدام به نوشتن این مطلب کردم. هر آنچه را نوشته ام در کمال صدق و صفا و صمیمیت نوشته ام که جز این از من بر نمی آید و به شکرانه الهی از آفت ریاکاری و دورویی به دور هستم. هر آنچه که می نمایانم، همان هستم و هرچه که هستم، همان می نمایانم.


ابتدائا یک چیز را بگویم: مشهور است که می گویند، دو دسته زیاد حرف می زنند ، یعنی وقتی از آنها سئوالی می شود، توضیح زیاد و مفصل می دهند: یک دسته ، معلمان هستند و دسته دیگر، وکلا. من نیز هر دو این شغل را داشته ام. اینست که در این مقال نیز توضیحات مفصل داده ام. متاسفانه عادت است و ترک عادت موجب مرض . من هنوز موفق نشده ام که این عیب را رفع کنم.
اما لازم است قبل از شروع، نکته ای را معروض دارم و آن هم این است که من ، از تیپ افرادی نیستم که خیلی زیاد به معرفی خود بپردازند. البته چیزی هم ندارم که قابل مطرح کردن و داد سخن دادن باشد. ولی اگر در میان یک هزار عیب که دارم ، فقط یک نکته مثبت نیز در آن میان یافت شود، هرگز آن یک نکته را بر زبان نخواهم آورد تا خود را مطرح کنم. همیشه از این کار فرار کرده ام. و به همین دلیل نیز، همیشه  ناشناخته برای تمام کسانی که به نوعی با من آشنایی دارند، باقی مانده ام؛ نه تنها ناشناخته بلکه، شاید ذهنشان مملو از تصاویری  باشد که به هیچ وجه با واقعیات روحی و اخلاقی من تطبیق ندارد.


مقدمتاً کمی از زمینه تربیتی ام در دوران کودکی می گویم. شاید این مطلب به نوعی هم اتو بیوگرافی من باشد. البته من بدین دلیل به این توضیح می پردازم که معتقدم این زمینه موجب گردید تا من به آن شدت جذب شریعتی شوم و شریعتی به واقع حق معلمی بر گردن من دارد و من بس چیزها از او آموختم.


 من فرزند بزرگ مادرم بودم و دو برادر دیگر نیز بعد از من بدنیا آمدند. مادرم زنی بسیار سختگیر در امور تربیتی نسبت به دختر بود و نه الزاما نسبت به پسرانش . مرا در یک مدرسه خصوصی ثبت نام کردند که مدیرش یک روحانی بود و من تا کلاس پنجم در آن مدرسه تحصیل می کردم. یادم می آید که در مدرسه ، در همان کلاس اول، به ما نماز خواندن را یاد دادند. مدرسه دو شیفت صبح و بعد از ظهر داشت و من در شیفت بعد از ظهر به مدرسه می رفتم. بعد از پایان کلاس درس در آخرین زنگ مدرسه، نماز ظهر و عصر به جماعت برگزار می شد و ما به پیش نمازی مدیر مدرسه ، نماز می خواندیم و بعد رهسپار خانه می گشتیم. البته لازم به ذکر است که خانواده ام یک خانواده معمولی با مذهب معمولی و سنتی مثل بقیه مردم بودند، و از تعصبات مذهبی بدور بودند . مادرم بی حجاب بود و طبیعتا خودم هم همینطور.


در مدرسه همیشه شاگرد اول بودم. بطوریکه از طرف معلم کلاس موظف شده بودم که به بچه های دیگر که درسشان ضعیف بود، کمک درسی بکنم. این از مدرسه. و اما در خانه قبل از هرچیز باید تکالیف درسی ام را انجام می دادم. مادرم بازی کردن با بچه های دیگر در کوچه را برای من قدغن کرده بود. آن زمان ما، معمولا بچه ها ، جلوی درب منزل جمع می شدند و بازی می کردند. ولی من اجازه این کار را نداشتم و در خانه با برادرانم همبازی می شدم که این امر موجب گردید که خصوصیات اخلاقی پسرانه و مردانه در من رشد کند بطوریکه من بعدها راحت تر با مردها می توانستم ارتباط دوستی برقرار کنم تا با زنها. من از زن بودن فقط ظاهر زنانه را و خصوصیتی چند را حمل می کردم اما با دنیای زنانه به کلی غریبه بودم.


 از کلاس دوم دبستان به بعد، تنها تفریح من خواندن مجله کیهان بچه ها بود که هفتگی منتشر می شد. در همین کلاس دوم دبستان بود که پی به استعداد نقاشی خودم بردم. یک عکس سیاه و سفید 6 در 4 مادرم را جلویم گذاشتم و آن را کشیدم . مادرم نمی توانست باور کند که آنقدر نقاشی من به عکسش شبیه باشد. بعد از آن یکی دیگر از سرگرمی های من نقاشی شد که  بیشتر به مینیاتور علاقه داشتم و مینیاتور می کشیدم. البته تا کنون هم پایم به کلاس نقاشی نخورده است و آن نقاشی هایی که می کشم  برخاسته از سر سوزن ذوق و استعدادی خداوندی است.


بهر حال بگذریم، بعدها فکر کنم از کلاس سوم دبستان به بعد بود که عضو کتابخانه شهر شدم و علاوه بر کیهان بچه ها، از کتابخانه ، کتاب به امانت می گرفتم و می خواندم و پس می دادم. یادمه از کتابهایی که در آن زمان می خواندم ، تمام داستانهای صمد بهرنگی،  کتاب هزار و یکشب ، قصص الانبیا، قصه های خوب برای بچه های خوب، افسانه های ایرانی مثل امیرارسلان نامدار و داستانهای عزیز نسین و نظایر اینها بود. مادرم فقط سواد قرآنی داشت و نمی توانست راهنمایی برای من ، برای انتخاب کتاب باشد. نتیجه اینکه مثلا من وقتی که کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم،  بیشتر داستانهای صادق هدایت را خوانده بودم. البته نمی توانستم به عمق معانی نهفته و نگرش هستی شناسانه صادق هدایت و معانی نمادهای داستانهای او پی ببرم، فقط  به یاد دارم که از زمان خواندن بوف کور، تنفر و حساسیت عجیبی نسبت به دسته «لکاته»ها و «رجاله»ها پیدا کردم و آنها نقش نمادین ضد ارزشها را برایم به تصویر کشیدند، ولی بیشتر از آن را قادر به درکش نبودم. آنها را فقط مثل یک داستان می خواندم یا در همین سن و سال بود که داستانهای آنتوان چخوف را خواندم. و خیلی کتابهای دیگر که الان نام آنها را به یاد ندارم. اما همینقدر می دانم که تمام وقت آزاد من به مطالعه و خواندن کتابهای داستان می گذشت.


حالا چرا این پروسه مربوط به کتابخوانی دوران کودکی را توضیح دادم ، دلیلی دارد که اکنون بازگو می کنم. از آنجا که  بازی با بچه های همسن و سال خودم در خارج از خانه برای من قدغن شده بود، فقط  در زمان مدرسه در زنگ تفریح بود که می توانستم با کودکان دیگر بازی کنم ، و در خانه ، بعد از انجام تکالیف مدرسه در وقت فراغت ، یا با برادرانم همبازی بودم و یا کتاب می خواندم. نتیجه آن گردید که من نتوانستم دنیای معمول و عادی آدمها را بشناسم و لمس کنم و به عنوان یک واقعیت بپذیرم  یا  از آنها رنگ بگیرم. زرنگ بازی آدمها با یکدیگر، دوستی های براساس حساب و کتاب، دروغگویی، فریب، نیرنگ، دورویی و ریا کاری، مصلحت پرستی، چشم و همچشمی، تکبر و خودنمایی، حسادت، حسابگری، چاپلوسی، تملق گویی و حقارتهای روحی دیگر و نظایر این صفات را نتوانستم در روابط عادی با دیگران احساس و لمس کنم . لذا برای همیشه کودک و در دنیای کودکانه خود باقی ماندم. از طرفی، دنیایی که مرا احاطه کرده بود، دنیای افسانه ها و داستانها بود. سیندرلا، زیبای خفته، بینوایان ویکتور هوگو، داستان دو شهر چارلز دیکنز، اولیور تویست چارلز دیکنز، شاهزاده و گدا ی مارک تواین و داستانهای هانس کریستین آندرسن و نظایر اینها. در دنیای داستانها و افسانه ها، دو کارآکتر در مقابل هم قرار می گرفتند، آنانی که مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند و مظلوم بودند و آنانی که بر دیگران ظلم و ستم روا می داشتند و ظالم بودند. خواندن این کتابها آنچنان روحیه ستم ستیزی را در  من ایجاد کرده بود که حتی نسبت به ستمی که در حق دیگرانی غیر از خودم، صورت می گرفت ، برافروخته می شدم و عکس العمل نشان می دادم.  و این روحیه بود که در همان دوران کودکی ، کلاس دوم دبستان، من را مصمم ساخت که روزی وکیل یا قاضی شوم تا بتوانم حق دیگران را احقاق کنم، غافل از آنکه، در فرهنگ وکلا، اغلب صرف بردن پرونده و اخذ حق الوکاله مطرح است نه اینکه حق به جانب کیست.  خلاصه کلام  آنکه این کتابها ، آرمانها و ارزشها و ایده آلهایی را به من انتقال دادند که از همان زمان ، آنها را دنبال کردم  و در این راه رنج فراوان متحمل شدم. و البته این امر مختص به من نیست. هر انسانی برای ارزشهایی که به آن باور دارد باید رنج بکشد. این شرایط خاص آن آدمها و چگونگی آن ارزشها از جهت کمی و کیفی آن است که میزان رنج و شدت و حدت آن را تعیین می کند. بهرحال من در این مسیر گام برداشتم، ادعا ندارم که موفق بوده ام ، بلکه مدعی هستم که سعی کرده ام.
اما این شرایط و وضعیت متاسفانه، بعدها برای من مشکلات زیادی ایجاد کرد. بعدها در دوران راهنمایی و دبیرستان، در همان محیط مدرسه که می توانستم دوستی درون مدرسه ای داشته باشم، برایم سرخوردگی در روابط با دیگران پیش می آمد. همیشه صادقانه برای دوستی ها گام بر می داشتم ولی این صداقت را از طرف مقابلم دریافت نمی کردم. اگر زمانی در درسی نمره بیشتری از آن دوست می گرفتم بلافاصله با حسادت وی مواجه می شدم. و من متاسفانه قادر به هضم این روحیات نمی توانستم بشوم، حقارتهایی را در رفتار آدم ها می دیدم که توان تحمل آن را نداشتم. زیرا که با دنیای عادی آدمها نتوانسته بودم آشنا بشوم. نتیجه آنکه در درون خود فرو رفتم و از خیر دوست پیدا کردن گذشتم. و این مسئله تا هم اکنون نیز ادامه دارد و اگر زمانی هم با کسی ارتباط برقرار کنم در حد بسیار نازل است تا مبادا دنیای معمول آدمها بتواند احساساتم را جریحه دار سازد. خوب هرکس روحیه ای دارد و من فقط در بیان مقام این روحیه خود هستم صرفنظر از آنکه این روحیه خوب یا بد باشد. و حالا این پیشینه را داشته باشید تا به دکتر شریعتی برسیم.


همانطور که قبلا هم گفته بودم و دوباره آن را تکرار می کنم، کلاس دوم دبیرستان بودم که تظاهرات انقلاب ضد سلطنتی به اوج رسید و در پی آن معلمان تحصن کردند و مدارس تعطیل شد. آن زمان در دوران تعطیلی مدارس بود که در جریان انقلاب با کتابهای شریعتی آشنا شدم و وارد فضای جدیدی شدم. در آنزمان 16 ساله بودم و فهمیدن کتابهای او و حرفهایش برایم سخت بود ولی من پررو تر از آن بودم که دست بردارم . آنقدر می خواندم تا بتوانم یک چیزی ازش بفهمم. شاید هم دلیلش پررویی نبود بلکه جاذبه شخصیت شریعتی، درد مندی اش و لطافت روح و احساسش بود که من را چنین مجذوب و دلباخته خود کرده بود.من او را انسانی وارسته یافته بودم و به حقیقت هم همین بود. هرچه بود، آن آشنایی با او از طریق کتابهایش، نقطه عطفی در زندگی من شد که تا کنون نیز سایه اش بر زندگی ام حاکم است.


 من تنها بودم، تنهاترین تنها. همه مرا نفی و انکار می کردند، پاره ای هم مرا ابله و دیوانه می انگاشتند.  خود را رها شده در کویری از دردها و رنجها احساس می کردم. هیچ گریزگاهی نبود. کسی نبود که بتواند کمی از درد و رنج من بکاهد و زخم هایی که از دنیای برون بر روحم ایجاد شده بود، را التیام بخشد. هیچ کدام از اطرافیان من، با من نبودند که در نقطه مقابل من بودند. گناهی هم نداشتند. من تربیت شده و تاثیر گرفته از ارزشهای دنیای آنان نبودم. آنچه که کارآکتر مرا شکل داده بود همان کتابهایی بود که تنها مونس من و تفریح دوران کودکی ام بودند و دنیایی سوای دنیای عادی اطرافیانم برای من ساخته بودند، دنیای ارزشها، دنیای آرمانها و دنیای حاکمیت ایده آلها. من مرز بین واقعیت و حقیقت را نمی توانستم هضم کنم و بپذیرم که این پلیدی ها، واقعیت دنیای بشری است. من به دنبال ایده آلها و حاکمیت آنها بودم. نسبت به کوچکترین ضد آرمان و ضد ارزش اخلاقی حساس بودم و نسبت به آن برانگیخته می شدم. درواقع این ویژگی ، ملکه روحی من شده بود حتی اگر زمانی می خواستم که مثل آدمهای دیگر نسبت به مسائلی بی اعتنا شوم تا کمتر رنج بکشم، برایم میسر و ممکن نبود.  من از اینکه آنچنان بودم، ناراضی نبودم، اما رنج می بردم. چه اوقات بیشماری که برای تنهایی خود می گریستم. 


من به هرجمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
وزدرون من نجست اسرار من


در این شرایط و در این تنهایی، در هنگامه تناقض های درونی ام با دنیای برون، پریشانی و بی تابی هایم، عدم شناخت درست «خویشتن» خود  و در مسیر آرمان جویی و ایده آل خواهی،  با آثار شریعتی آشنا شدم و از طریق نوشته های او، با او دوست شدم، به او ایمان آوردم و دل به او و دنیای زیبا و شفاف و روشن عواطف و احساس و درون او بستم و از داشتن کسی چون او که او را دیگر مقتدای خود قرار داده بودم، جانم آرام یافت زیرا که او برایم تبدیل به یک پناهگاه و تکیه گاه شده بود.  من یک دختر نوجوان 16 ساله بودم با احساساتی لطیف، با شور غروبهای زیبا و شورانگیز جنوب و گرمای خورشید آن، که طبیعتا وجود مرا سرشار شوق و نشاط و شادابی می ساخت تا با همسن و سالان خود دنیای نوجوانی و جوانی را بگذرانم. اما آشنایی با دکتر، مرا از این رو به آن رو کرد. من از دنیای همسن و همسالان خود فاصله گرفتم  و بیش از پیش تنها شدم. البته این تنهایی در محدوده دنیای برون بود وگرنه به میمنت آشنایی با وی در دنیای درون از تنهایی رها گردیدم. او را می خواندم و احساس می کردم که او زبان من است و بیان احساس من.


خدایا، کسی را یافته بودم با دلی دلیر و روحی با عظمت، نامش علی بود و علی وار می زیست. زبانش چون ذوالفقار علی، دو تیغه داشت، یک تیغه که از آن شعر وعشق می بارید وخلوص می افشاند و از تیغه دیگرش حریق می بارید، بر هر آنچه که پلیدی، فریب، حقارت، بیهودگی و ابتذال  بود.


من کسی را یافته بودم که چون علی تنها، دردها را بر سینه حمل می کرد و بر این تنهایی عشق می ورزید و می گفت:« پیغمبر می گوید: من از دنیای شما عطر را و زن را و نماز را دوست می دارم. اما من تنها تنهایی را برگزیده ام ... من از میان همه ی نعمت های این جهان، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است. من در پشت سر، برج و باروی استوار و نفوذ ناپذیر تنهایی را داشتم که هرگاه دیگران برایم تحمل ناپذیر می شدند و هر گاه زندگی می خواست گریبانم را به چنگ آورد، به درون این معبد پناه می بردم و درها را می بستم، راحت! ماه اگر حلقه به در می کوفت، جوابش می کردم.»


 آنگاه بود که دریافتم ، این تنهایی، در واقع، موهبتی الهی بوده است که خداوند از سر لطف، نصیبم کرده است و من قدرش را ندانسته بودم کما اینکه اکنون نیز تحمل این تنهایی، گاه و بیگاه از طاقتم افزون است و به شِکو ِه زبان می گشایم . اما علیرغم این رنج و شِکو ِه، حاضر به از دست دادن این تنهایی نیز نیستم. اما چرا شکوه می کنم، خودم هم نمی دانم.


اولین کتابی که از او خواندم، کتاب «فاطمه، فاطمه، است» بود. این کتاب به من آموخت که یک زن می تواند یک «کالای جنسی» نباشد که فقط در نقش وسیله ای برای تمتع مردان ظاهر و مورد استفاده قرار گیرد. به عبارت دیگر، جنسیت زنان نباید آنها را تبدیل به ابزار نماید و این زنان خود هستند که نباید به مردان چنین اجازه ای را بدهند و حتی این زنان هستند که در رابطه با همسرانشان، باید این مسئله را به آنها تفهیم و بقبولانند و در مقام مادر، فرزندان خود را با چنین دیدی می بایست تربیت کنند تا امور در مجاری صحیح خود جریان یابد. یکی دیگر از تاثیرات این کتاب برمن آن بود که باعث شد بیشتر با خصلت های زنانه فاصله گیرم وبیشتر به خصلتهای مردانه گرایش پیدا کنم. دختران در سن و سال من غالبا در کار طنازی و عشوه گری و جلب توجه  پسران و طرح ریزی برای دوستی با پسران بودند و من فارغ از این دنیا . حتی این کار را به نوعی مایه ننگ و عار می دانستم. احساس می کردم اگر چنین کاری بکنم در واقع خودم را تحقیر کرده ام و ارزش خود را در حد همان وسیله و ابزار تنزل داده ام.


بعد از این کتاب، کتاب «نیایش» دکتر را خواندم. خدایا، من به دنیایی دیگر وارد شدم. این کتاب، اساسا از جنس دیگری بود. آن دعاها، نیایش ها حاوی پاک ترین، خالصانه ترین و زلال ترین احساسات یک روح بزرگ و با عظمت بود. من به گنجی دست یافته بودم. یک گنج کاملا اتفاقی و تصادفی که مرا دارا ساخت. در من چیزی جوشید و آتشی شعله ور شد که سراپای وجودم را در برمی گرفت. فقط یک روح خدایی می توانست، چنین کلمات و عباراتی بر زبان آورد. فقط آنانی که از اولیاء الله محسوب می شوند قادر به سرودن چنین نیایش هایی هستند. می گویم سرودن ، آری سرودن برای اینکه این نیایش ها چون شعر لطیف و عمیق بود. به خود می بالیدم که این امکان را دارم که از اندیشه های یک روح بزرگ و انسانی استثنایی و نادر بهره گیرم، با خواندن او، در غرور و عزت غرق می شدم. می گویم با خواندن او، زیرا که نوشته اش به واقع عصاره جانش بود، با خواندن کتاب اش، در واقع او را می توانستی بخوانی، اینچنین روح و جانش با نوشته اش در آمیخته بود.


او آنچنان زیبا بود، که من بی درنگ دل به او باختم؛ او به درون من پا گذاشته بود و وجود مرا تسخیر کرده بود. اندیشه اش، نیایش اش، روح تشنه و درمانده و طالب من را سیراب می کرد؛ می خواستم چون او باشم. نیایش ها را حفظ می کردم و مرتب با خود تکرار می کردم تا ملکه ذهنی و روحی ام شود، سعی می کردم تا در برخوردهایم و در رفتارم ، آنها را  نصب العین خود قرار دهم. عصیان در طبیعت من نهفته بود ولی با نیایش او، تبدیل به یک عصیانگر مطلق شدم. رنج می کشیدم ولی رنجهایم شیرین شده بود که فقط دردها ی عظیم بود که می توانست روح را صیقل دهد و من در طمع چنان روحی، چون شریعتی از خداوند می خواستم که غم های ارجمند و دردهای عزیز را بر جانم ریزد و مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی نکشاند و خداوند چه جانانه میان آن همه دعا، این دعای مرا اجابت کرد و دردها و رنج ها را مونس همیشگی من ساخت، رنجهایی که کوه را آب می کرد. سرشار از خواستن ها بودم ولی با او یاد گرفتم که از خواستن ها و داشتن ها، تهی گردم تا مبادا برای آن داشتن ها و خواستن ها تن به حقارت و ذلت  دهم؛ پس تهی گشتم تا شاید سرشار گردم.


 من خسته از بیهودگی و روزمرگی ، با کمک او مُردم و دوباره متولد شدم، تولدی که مرا از «بودن» به سوی «شدن» هدایت می کرد، اگرچه راه بس صعب العبور بود ولی آن دشواری لذت بخش و غرور آفرین و رهایی بخش بود؛ ترجمانی از آن حدیث نبوی « موتوا قبل ان تموتوا، بمیرید قبل از آنکه بمیرید»  بود.


آنچه نوشتم کلیتی بود از آنچه که در اثر آشنایی با آثار معلم بزرگم شریعتی، که اگر چیزی دارم از اوست، بر من عارض گردید. بعدها کتابهای دیگرش را هم خواندم . اما آنچه نقطه عطف در زندگی من شد و آن را دگرگون ساخت، همان کتاب نیایش وی بود. من در توصیف اینکه شریعتی برای من و یا نسل من چه بود از گفته خود او نسبت به استادش ماسینیون مدد می جویم. همان توصیفی که او از ماسینیون می کند، در رابطه تاثیر او بر من صدق می کند؛ و همان احساسی را که او به ماسینیون دارد من به او همواره داشته ام و دارم. او می گوید:


« آه اگر در زندگی ماسينيون را نمیشناختم! احساس میکنم که اگر اين حادثة بزرگ در عمرم رخ نمیداد، تا آخر عمر از چه چيزها بیخبر میماندم ! آنچه را از او گرفتم ـاگر او نمیبود و يا من با او نمیبودمـ از چه کسانی میتوانستم بگيرم؟ از چه کتابهايی میتوانستم بياموزم؟ و مگر زيباييها و خوبيهای يک انسان خوب زيبا، مگر نفاست و قيمت يک روح نفيس و قيمتی، مگر عظمتهای يک فهم عظيم، جلال يک انديشة پرجلال و ظرافت يک خيال ظريف و لطافت معجزآسای يک مهربانی زلال و لطيف ـ مگر اينها را در کتابها نوشتهاند؟ در رشتههای علوم تدريس میکنند؟ مگر در آزمايشگاهها به تجربه میيابند؟ مگر با تفکّر و هوش و نبوغ و استعداد میتوان شناخت؟ مگر اين راههای مجهول و صَعب (دشوار) را، بیراهبری ِسالکی که از راه و رسم منزلها خبر دارد، میتوان پيمود؟  بايد حادثهيی ناگهان دست خوشبختی را بگيرد و پيش انسانی اينچنين بنشاند تاببينی، لمس کنی، حس کنی.
چه وحشتآور است تصوّر آن كه ممكن بود چنين حادثهيي پيش نيايد. تصوّر زندگي من, بيآشنايي با او, تصوّر من بياو! چه روح فقير و دل كوچك و مغز عادي و نگاه احمقي ميداشتم! از احتمال شباهتم با آنها كه هرگز او را و يا ـاگر باشدـ كسي چون او را نشناختهاند, بر خود ميلرزم.


   چه نعمتهاي بزرگي در زندگي داشتهام. بيهوده كُفرانِ نعمت ميكنم. هيچكس به برخورداريِ من از زندگي نبوده است. روحهاي غيرعادي و عظيم و زيبا و سوزنده و سازندهيي كه روزگار, چندي مرا, بر سر راهشان, كنارشان, نشانده است! اين روحها در كالبد من حلول كردهاند و حضور آنها همه را در درون خويش, هم اكنون, به روشني, احساس ميكنم. هماره با آنها زندهام و زندگي ميكنم. در من حضور دارند.
و ماسینیون، راستی او به من چه آموخت؟ هیچ! او به من نیاموخت. چه، خود نمی دانست. من از او آموختم. چرا گران بهایند انسان هایی که بزرگواری ها و عظمت های خوب و دوست داشتنی و زیبایی های لطیف و قیمتی انسانی را دارند و خود از آن آگاه نیستند. این از آن مقوله «نفهمیدن» هایی است که به روح، ارج مندی متعالی و عزیزی می بخشد.


من از او هنر «دیدن» را آموختم. از او نگاهی تازه گرفتم که بدان همه چیز را به گونه ای دیگر می دیدم. او با زندگی خویش نشان می داد که دل آدمی تا کجا می تواند «دوست بدارد» و در این جهان اثیری پر از خداوند، تا کجاها می تواند اوج گیرد!


و تو ای آموزگار بزرگ درس های شگفت من! که مرا بی تاب کرده بودی.به من آموختی که عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن دوست داشتن است و  آن بی تابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است. آشنایی دو تنهای سرگردان بی پناه، در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم که عالمیان همه هم زبانان و هم وطنان همند.


و تو آموختی که آن چه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بی درد، دردمند می دارد و نیازمند بی تاب یکدیگر می سازد، دوست داشتن است و من در نگاه تو، دیدم که تبعیدی این زمینی و قربانی معصوم این زمان.»


آری، شریعتی نیز آموزگاری بود با درس های شگفت و بزرگ. معلمی که نوعی دیگر از «دیدن» و «نگاه کردن» را به من و نسل من آموخت. او نیز آن گرانبها گوهر و نادر انسانی بود که سرشار از بزرگواری و عظمت و زیبایی های لطیف و قیمتی انسانی بود که خود از آن آگاه نبود و همین ویژگی، به روح او عزت و ارجمندی متعالی دیگری می بخشید.


روحش شاد، راهش پر رهرو باد.

0 نظرات: