چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

مرگ رنگی در کنار شب ــ زهره محسنی پور

«در شبی تاريک
که صدايی با صدايي درنمیآميخت
و کسی کس را نمیديد از ره نزديک،
يک نفر از صخرههای کوه بالا رفت
و به ناخنهای خونآلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس نديدش هيچکس ديگر.
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشيد و روی صخرهها خشکيد.
از ميان برده است توفان نقشهايی را
که بهجاماند از کف پايش.
...کوه اگر بر خويشتن پيچد،
سنگ بر جا همچنان خونسرد میماند
و نميفرسايد آن نقشی که رويش کند در يک فرصت باريک
يک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاريک»

«مرگ رنگ»، اولين دفتر از مجموعة اشعار سهراب سپهری است که به سال 1330 شمسی, كه سهراب 23ساله بود, منتشر گرديد. وی در اين دفتر شعر، بيشتر به خود پرداخته و حالات درونی خود را به تصوير کشيده است: سهراب، مرغی است که از وطن خود دورافتاده و در دياری به غربت جای گرفته است ولی «غريب را دل سرگشته با وطن باشد» و انديشة وصا ل آن، صبر و قرار دل، از او بربايد: «دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست».


مرغک غريب، پر از ندانمهای رازآميز است. او را دلی است پر ز غوغا و هياهو، ليک چون محرم اسراری از برای دل سوختهاش نمیيابد، خموشی و سکوت پيشه میکند؛ سکوتی سرشار از حرفهايي، که کس را طاقت شنيدن آن نيست.
«گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوتِ پر از حرف،
بام و در اين سرای می رود از هوش.
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست».


سهراب در عصر خود، شاهد ظلم و بیعدالتی، خفقان و استبداد، فقر و تنگدستی، سلطة خرافات بر اذهان مردم، تاريکی انديشه ها، و در يک کلام، عقبماندگی و انحطاط جامعه و فرهنگ ايرانی بود؛ استبداد و اختناقی که بر جامعه حاکم بود، جدال و دشمنی نيروهای سياسی با يکديگر (که اكنون نيز گرفتار آن هستيم), تفرقة نيروهای مردمی، گسترش ارزشهای فرهنگ غربی به بهانه پيشرفت, اوضاع نااميدکننده و اسفناکی را پديد آورده بود. فروغ فرخزاد مشخّصهيهای جامعة آن زمان را چنين بيان می کند: «سرزمين قدکوتاهان»، «قلمرو بیآفتاب»، «حکومت کوران»، «خورشيدهای مرده»، «مجلس ثنا و سپاس»، «جنازههای ملول، ساکت و متفکر»، «جهان بیتفاوتی فکرها، حرفها، صداها». «فروغ» که کار هنر را يک جور بيان کردن و ساختن جديد زندگی میداند، نگاهش را به جامعه معطوف میدارد و همينطور ديگرانی که اينچنين نگاهی دارند ولی سپهری که طبيعتاً فردی منزوی و گوشهگير است، آزرده خاطر ومغموم، خلوت و تنهايی را برمیگزيند.


«حرفها دارم
با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم
و زمان را با صدايت میگشايی!
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود میزنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من میربايی؟»


سهراب در کنج عزلت و انزوای عرفانی خود، سلوک باطنیاش را آغاز میکند. اين سير و سلوک میتواند او را قادر به گشودن افقهای ديگری کند. مجموعه «مرگ رنگ» حکايت اين خلوت و تصويرگر حالات درونی وی در اين مرحله از سلوک اوست. فضای اشعار اين مجموعه از «تيرگی و وحشت شبهای سرد، نالههای حزن انگيز مرغانی غريب و تنها، نوميدی، اسارت و مرگ و نيستی» حکايت میکند و بهطورکلی, بدبينی سنگينی بر آن حاکم است، بدبينیيی که از فضای خفقانآور استبداد و گسترش روزافزون ابتذال در جامعه، از خود بيگانگی، بحران هويّت و در يک کلمه, نابودی فرهنگ اصيل ايرانی، حاصل شده و او را افسرده و نوميد ساخته است.
« ... جغد بر کنگرهها میخواند.


لاشخورها، سنگين،
از هوا، تکتک، آيند فرود:
لاشهيی مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشانی او
مانده دو گود کبود».


سهراب، که به ظلمت شب گرفتار آمده، رهسپار راهی دور است، امّا او را پايی است خسته و چراغی مرده. رنگی نيست که به او نويد پايان شب و آمدن سحر را دهد. او تنها و اندوهناک از فکر تاريکی و ويرانی يی که اطراف او را در بر گرفته است، صبر از کف داده، و لب به شکوه و اعتراض می گشايد. اين تاريکی، تنهايی و ناتوانی در پيمودن اين راه دور، او را در غم فرو برده است. غمی بس سنگين.


«شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده.
... نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر، سحر نزديک است:
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
وای، اين شب چقدر تاريک است!
... مثل اينست که شب نمناک است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليک، غمی غمناک است."


بسياری بر اين عقيده اند که اشعار سهراب حاوی تصاوير مجرّد و خا لی از مفاهيم اجتماعی و دردهای مردم است، نگاه ژرف تر به اشعار سهراب نشان می دهد که او به مسائل زمانه و دردهای جامعه اش واقف بوده و از آن رنج می برده است و اگر اشعارش در کليت خود رنگ اجتماعی ندارد، شايد ناشی از نگاه متفاوت او به مسائل بوده، و بر اساس همان نگاه، در پی راهی و درمانی ديگر برای رهايی آدمها از درد و رنج بو ده است. ضمن آن که او در عصری به سر می برد که جامعه در برزخی برآمده از برخورد بنيا نها و انديشه های سنتی با مفاهيم مدرن گرفتار بود، يا به عبارت بهتر، مفاهيم و ارزشهايی که حکومت استبدادی وقت، تحت عنوان مدرنيزاسيون و دروازه های تمدن بزرگ به مردم معرفی می کرد.


سهراب طبيعت و روحيه يی مخصوص به خود داشت که به ندرت می توان همه آن ويژگی ها را با هم در فردی يافت. اين ويژگی ها، باعث می شد که شخصيت او در نظر ديگران مبهم، غيرعادی و ناهمگون با زمانه جلوه کند. به هر حال, او تحت تاٌثير شرايط زمانی از يک سو و خصوصيات منحصر به فرد خودش، از اوضاع زمانه اش دلسرد و نااميد بود.


«...قصه ام ديگر زنگار گرفت: با نفسهای شبم پيوندی است.
پرتويی لغزد اگر بر لب او گويدم دل: هوس لبخندی است.
باد نمناک زمان می گذرد رنگ می ريزد از پيکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف ـ سرنگون خواهد شد برسرما.
گاه می لرزد باروی سکوت: غولها سر به زمين می سايند.
پای در پيش مبادا بنهيد، چشمها در ره شب می پايند!»


در آن وضعيت آشفته، جامعه روشنفکری را نيز، در برخورد با مسائل و يافتن راهی برای برونرفت از معضلات مبتلابه وحدتی نبود. راه حلی که می بايست با در نظر گرفتن بافت ساختاری جامعة ايرانی، ارائه میشد. برخی از آنان، پيشرفت جامعه ايرانی را فقط در سر تا پا غربی شدن می دانستند، برخی ديگر, در پی سراپا غربی شدن نبودند ولی با الگوگيری از غرب، در پی آن بودند که انديشه های مدرن را به نوعی هماهنگ با ارزشهای فرهنگ ايرانی، در جامعه مستقر سازند و در اين راه تکيهگاهشان، پيشينه فرهنگی و تاريخی ايران بود و عده يی ديگر، با تنفّر از غرب و هر آن چه از سوی غرب می آمد، بر اين عقيده بودند که نجات جامعه فقط در بازگشت به «خويشتن» است که در واقع حاکميت ارزشهای سنتی و شرعی بود و بالاخره, شماري از روشنفکران، علل عقبماندگی جامعة ايرانی را خود مردم آن جامعه می دانستند. به باور آنان, اذهان تاريک وخرافهزده، بیتفاوتی مردم نسبت به سرنوشت خويش در برابر قدرت حاکمه، عادات وسنن موهوم، ريشة شکست و ناکامی جامعه ايرانی بود و تنها راه نجات ملت را در بيداری وآگاهی آنان می ديدند. آن چه که موجب تباهی و سيه روزی آنان شده بود، فقر فرهنگی و جهالت آنان بود. قدرت حاکمه، فقط در پی اين بود که با يکسری اصلاحات روبنايی، جامعه ايرانی را مدرن نشان دهد, بدون آن که اصول پايه يی مدرنيته و نتايج برخاسته از آن، مانند دموکراسی و آزادی و... را، گردن نهد. در اين وضعيت، بدون آگاهی از مبانی و بنيانهای انديشه مدرنيت، شرايط برای تعامل و تقابل صحيح سنت و مدرنيته مساعد نبود، درنتيجه, به جامعه، رنگ و لعاب انديشه های جديد زده شد ولی جهل و خرافات و فقر فکری همچنان در اذهان مردم باقی ماند.


شعر «قير شب» اولين شعر مجموعة «مرگ رنگ» است. همانطور که از نام شعر، برمی آيد، تيرگی اين شب بسيار عميق است. شب، تاريکی و ظلمت، می تواند نشانههای جامعه يی بيمار باشد که بر مبنای ضد ارزشها پايهگذاری شده است. فريب و دورويی، جهل و ناآگاهی، فقر و تنگدستی، مفتخوارگی و ظلم و ستم در چنين جامعه يی بيداد می کند و رهايی از زنجيرهای اسارتِ اين قيود پوسيده، بسيار سخت و دشوار است. در شعر «در قير شب» سنگينی ظلمت، سهراب را از رسيدن به نور و روشنایی ماٌيوس کرده است، تاريکی همه جا را فرا گرفته، و حتی اگر سايه يی درآن تاريکی بلغزد، وهمی بيش نيست. آوايی از دور، او را فرامی خواند, امّا پاهای او که در « قير شب» اسر است توان پاسخ به ندا را از او گرفته است.


«ديرگاهی است که در اين تنهايی رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند ليک پاهايم در قير شب است.
رخنه يی نيست دراين تاريکی در و ديوار به هم پيوسته.
سايه يی لغزد اگر روی زمين نقش وهمی است ز بندی رسته.
... دير گاهی است که چون من همه را ـ رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نيست در اين خاموشی دست ها پاها در قير شب است».


در آن وضعيت و در شرايطی که ارزشهای فرهنگ اصيل ملی رو به نابودی بود و نابه سامانيهای اجتماعی، سياسی، هرج ومرج در روابط اجتماعی، موجب نااميدی و سرخوردگی بسياری از روشنفکران و منجر به گوشه گيری و انزواي آنان شد و از آن جمله سهراب بود که صلح در عمق وجودش جای داشت.


شعر ديگر اين مجموعه، «مرگ رنگ» نام دارد که در عين حال عنوان مجموعه را هم به خود اختصاص داده است . در اين شعر، سهراب از زبان مرغی سياه، از مرگ و نيستی می گويد. او مرگ رنگی را در کنار شب می بيند که بی حرف مرده است و با مرگ او، هر صدا و آوايی خاموش شده، و تنها صدای اين مرغک غم پرست که سرمست از «مرگ رنگ» است، در اين سکوت طنين دارد تا در به روی غمهای بيشتری بگشايد.


« رنگی کنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سياه آمده از راههای دور
می خواند از بلندی بام شب شکست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شکست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آرايد
با گوشوار پژواک.
... بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رؤيای سرزمين
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از ياد برده است.
بی حرف بايد از خم اين ره عبور کرد:
رنگی کنار اين شب بی مرز مرده است»


از سوی ديگر، ساية سنگين جهل و نادانی، بر توده مردم، کار را دشوارتر می ساخت. حتی «فروغ»، اين شاعر دردآشنای مردم در توصيف خصوصيات آنها در اشعارش، آنان را «زنده های امروزی» يی می داند که چيزی جز «تفاله يک زنده نيستند», يا اين جهان را به «لانه ماران» تشبيه می کند که «پراز صداهای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را در ذهن خود آويزان می سازند», يا اين که آنان را به «جنازه های خوشبخت، ملول، ساکت، خوش برخورد و خوش پوش که شهوت خريد ميوه های فاسد بيهودگی را دارند»، تشبيه می کند. سهراب دردمند از همه و همه چيز، در اطراف خود ديواری بلند و مستحکم از سنگهای سخت می سازد تا راه را، بر حمله غولان ابتذال و دنائت و ديگر زشتيها ببندد.


« ...تا بسازم گرد خود ديواره يی سر سخت و پا برجای.
با خود آوردم ز راهی دور
سنگهای سخت و سنگين را برهنه پای.
ساختم ديوار سنگين بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هر چه می آيد به چشمان پست
و ببندد راه را برحمله غولان
که خيالم رنگ هستی را به پيکرهايشان می بست».


اما، گهگاه به اين تاريکی روزنه يی از نور نفوذ می کند و اميد به روشنا يی، در قلبش، جان می گيرد.


«... لبهای جويبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپيد.
همپای رقص نازک نيزار
مرداب می گشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپيد."


سهراب در شعر ديگر مجموعة «مرگ رنگ» با عنوان «ناياب», جسدی را توصيف می کند که مدت زيادی است در خلوت کبود اتاقش جای گرفته و گنديده است. شايد اين جسد آن افکار و عاداتی است که به زمان او تعلّق ندارد و به همين دليل, فاسد شده و نشان از زوال دارد. او جسد را می شکافد تا گذشته خود را ببيند و می فهمد که آدمی که اکنون هست از جنس آن زمان نيست.


«... ديری است مانده يک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن از عضو دگر دور مانده است،
گويی که قطعه، قطعه ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش که حيرت ماسيده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بويی فساد پرور و زهرآلود
تامرزهای دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
برهرچه هست، روشن و خوانا کشيده است.
در اضطراب لحظه های زنگار خورده يی
که روزهای رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
امّا از آنچه در پی آن بودم
رنگی نيافتم».


واقعيت اين است که لحظه ها در گذر است و اين گذر در وصل به لحظه يی ديگر تداوم می يابد و آن چه که حتی در يک لحظه گذشته، ديگر باز نمی آيد.


«دنگ ...
فرصتی از کف رفت.
قصه يی گشت تمام.
لحظه بايد پی لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام،
اين دوامی که درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پيوندم با فکر زوال.
پرده يی می گذرد،
پرده يی می آيد:
می رود نقش پی نقشی دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ ... دنگ ...»


سهراب را، از لحظه های تلخ و نقشهای رفته رهايیيی نيست. او رنج و اندوه بگذشته و مرده را، در گور مغزش دفن کرده، امّا, ناگهان، مرده به نغمهيی جان می گيرد و بانگ بر وی می زند که آيا مرا مرده پنداشته و به خاک روزهای رفته بسپردهای؟


«... ليک پندار تو بيهوده است:
پيکر من مرگ را از خويش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که يابم بر تو می تازم.
شادیات را با عذاب آلوده می سازم.
با خيالت می دهم پيوند تصويری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد،
در تپشيهايت فرو ريزد.
نقشهای رفته را بازآورد با خود غبارآلود.
مرده لب بر بسته بود.
چشم می لغزيد بر يک طرح شوم.
می تراويد از تن من درد.
نغمه می آورد برمغزم هجوم».


«سرود زهر», آخرين شعر از مجموعه اشعار «مرگ رنگ» است. سهراب، حتی در «هست شب»، رنگ را جستجو می کند, اگر چه می داند که شب در انديشه نابودی او با زهری تلخ است. او بر اين انديشه می خندد و می گويد:


«...نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.
او نمی داند که روييده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهر می شويم
پيکر هر گريه، هر خنده،
در نم زهر است کرم فکر من زنده،
در زمين زهر می رويد گياه تلخ شعر من».

0 نظرات: