چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

سجاده نشین با وقار (2) ـ زهره محسنی پور

دیدار و خلوت مولانا با شمس ، افقی تازه در برابر دیدگان مولانا گشود. شخصیت شمس ، این غریبه گمنام و تازه از راه رسیده ، در مولانا یک انقلاب عمیق روحی و روانی ایجاد کرد.

خلوت روحانی مولانا با شمس ، سه ماه یا اندکی بیشتر به طول می انجامد. در همین خلوت ها بود که شمس او را به یک « قمار » بزرگ فرا خواند ، قماری که مولانا می بایستی هست و نیست و تمام سرمایه خود را پای آن می نهاد ، قماری که هم احتمال « بُرد » داشت و هم احتمال « باخت » ، ولی آن افقی که شمس برای مولانا گشوده بود به این قمار می ارزید و مولانا دلیرانه ، این قمار را پذیرفت :

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

شمس بدون آنکه مولانا را وعده و امید « بُرد » دهد او را به « قمار عشق » دعوت کرد ، که عشق با محاسبه سر و کار ندارد ، و به مانند « عقل » عاقبت اندیش و حسابگر نیست ، عشق از عاشق « پاکبازی » می خواهد و پاکبازی « قمار و ریسک بر باختن همه چیز بدون امید به بردن است »، عشق همه ی وجود عاشق را می خواهد ، نه بخشی از آن را .عشق به ظاهر سهل و آسان است ولی در این را ه باید که رنج های بی پایان و دردهای عظیم به جان خرید، همانطور که حافظ نیز می گوید :

الا یا ایهاالساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

یا باز در جایی دیگر می گوید:

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

در همین قمار بود که مولانا ، این « سجاده نشین با وقار» ، « شیخ زیرک » و « مرده گریان » به چنگال شمس «شیخ گیر» گرفتار آمد ، و به « زنده ای خندان » ، « عاشقی پرّان » و « یوسفی یوسف زاینده » تبدیل گردید ، و این همه را از « دولت عشق » بدست آورد که تا پیش از آن فقط « زاهدی ترسان » و « سجاده نشینی با وقار » بود لیکن ، « مولوی » نبود.

زاهد بودم ، ترانه گویم کردی
سرحلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
در این راه ، شمس از او می خواهد که خود را از قید علم فقیهان برهاند ، قیل و قال خاطر پریش طالب علمان را در درون خود خاموش کند :

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

شمس ، روح مولانا را چون عقابی می بیند که رشته تعلقات ، او را از پرواز و فرود به اوج ها باز داشته است ، پس بر آن می شود که عقاب روح او را از قید بند تعلقات رها سازد ، لذا از او ، رهایی اش از « عقل عرفی » را طلب می کند و مولانا نیز همان می کند و به این تعبیر است که می گوید رفتم و دیوانه شدم .

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

باز به او می گوید:

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

شمس می خواهد که مولانا خود را از اسارت تعلقات ظاهری و این دنیایی ، غرور جاه و حشمت فقیهانه و نخوت ناشی از محبوبیت و شهرت رهایی بخشد که چه بسا محبوبیت و شمع جمع شدن ، می تواند قید و بندی باشد که فرد را از رسیدن به کمال انسانی باز دارد:

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

محبوبیت به نزد خلق و تجمع مریدان ، بندی محکم است و اولین نتیجه آن این است که شخص ، مریدِ مرید ِ خود می شود ، زیرا آدمی برای آنکه آن مرید را برای خود نگه دارد ، چه بسا آن را کند که مرید او می خواهد و طالب آن است و این یعنی بند و زندان ، که زندان چیزی جز در بند غیر بودن نیست و محبوب نیز برای حفظ محبوبیت خود ، در این بند گرفتار می آید:

جمله شاهان بنده ی بنده ی خودند
جمله خلقان مرده ی مرده ی خودند

و مولانا همه این چیزها را وا می گذارد و آن می کند که شمس می گوید. اما باز شمس مانعی دیگر می تراشد و می گوید که تو شیخ و پیشوا هستی و این مناسب پرواز تو نیست و این را هم باید رها کنی ، در واقع ، شمس تسلیم کامل او را مطالبه می کند .

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نی ام پیش نی ام امر تو را بنده شدم

مولانا ، شیخی و پیشوایی را هم به کناری می گذارد ولی باز شمس مانعی دیگر را ذکر می کند .

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

اینک مولانا ، با تسلیم کامل خود ، بدون پر و بال ، در هوس بال وپری از جنسی برتر و دیگر ، دل بر « قضای عشق » می نهد و دیوانه ی « عشق دیوانه » و امّاره ی « نفس امّاره » شده، همچون « خلیل » رو به سوی آتش می نهد.

عشق دیوانه است و ما دیوانه ی دیوانه ایم
نفس امّاره است و ما امّاره ی امّاره ایم
من نی ام فرعون کآیم سوی نیل
سوی آتش می روم همچون خلیل

پس آنگاه که مولانا از همه آنچه که داشت ، گذشت و سرمایه و دارو ندار خود را به پای « قمار عشق » وا نهاد ، آنگاه است که :

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولوی می گوید که دیگر دیده اش سیر و جانش دلیر شده است چه اینکه « عشق » این برترین و ناب ترین گوهر عالم هستی ، به او سیری و دلیری بخشیده است .

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

اگر تا کنون یوسفی بود دیگر اکنون یوسفی « یوسف زاینده » شده است :

زهره بدم ماه شدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

ودلش به تابش شمس عشق بر افق زندگی اش ، جانی دیگر می یابد :

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

آنچه که شمس به مولانا هدیه کرد ، چیزی جز « گوهر عشق » نبود که چنین معجزها کرد :

در بن چاهی همی بودم نگون
در همه عالم نمی گنجم کنون


منابع :
سجاده شیخ ، باده حافظ از دکتر عبدالعلی معصومی
پیامهای مثنوی از دکترحشمت الله ریاضی
////////////////////////////////////////////

0 نظرات: