چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

سجاده نشین با وقار (1) ـ زهره محسنی پور

مولونا جلال الدین رومی بلخی ، در سال 604 هجری قمری در بلخ به دنیا آمد. پدرش ، بهاء ولد، مشهور به « سلطان العلما» عارف و سخنور بلند آوازه یی بود و در شهربلخ و شهرهای پیرامون آن مریدان بسیار داشت.

سلطان محمد خوارزمشاه که پادشاهی « مستبد و وحشی خوی و عشرت جوی » بود در آن زمان بر خراسان و ماوراءالنهر حکومت می کرد.
احتمال یورش قوم وحشی و ویرانگر مغول به ماوراء النهر و خوارزم و خراسان و نیز جور و ستم سلطان محمد خوارزمشاه ، پدر جلال الدین محمد را به مهاجرت از بلخ وادار نمود.
در طی مسیر ، بهاء ولد با عطار، شاعر و عارف سوخته جان نیشابوری ، دیدار کرد. در این دیدارعطاردر باره جلال الدین ، به بهاء ولد گفت : « این کودک نورسیده ، به زودی ، آتش در سوختگان عالم خواهد زد» و نسخه ای از مثنوی « اسرارنامه » را ، که از یادگارهای دوران جوانیش بود به جلال الدین داد.

در سال 617 ، کاروان بهاء ولد به بغداد رسید. بهاء الدین پس از اقامت کوتاه در بغداد به قصد زیارت خانه خدا به سوی مکه حرکت کرد، پس از زیارت خانه خدا به شام (سوریه ) رفت و در آنجا که مرکز علما و عرفای بسیار بود اقامت گزید.

دیری نگذشت که پدر و پسر بنا به دعوت سلطان علاء الدین کیقباد سلجوقی عازم روم ( ترکیه کنونی ) شدند. چون به محل لارنده ( قرامان کنونی ) در چهل میلی قونیه رسیدند مورد استقبال سلطان و بزرگان شهر قرار گرفتند و در همانجا اقامت گزیدند.

بهاء الدین در مدرسه ای که حاکم آنجا به نام او کرده بود به تدریس و وعظ پرداخت و مریدان بسیاری پیدا کرد. جلال الدین تا 18 سالگی در فقه و تفسیر قرآن و شعرو ادب فارسی و عربی مهارت بسیار یافت . در آن سال ، به اصرار مریدان پدرش و به تشویق خود او ، در « آق شهر » مجلس وعظ برپا کرد که با استقبال بسیار مردم شهر روبه رو شد. کتاب « مجالس سبعه » ، حاصل وعظهای این دوره جلال الدین است.

آوازه بهاء ولد آنچنان بالا می گیرد که که پادشاه سلجوقی او را به تختگاهش قونیه که مرکز دانش و فرهنگ آن عصربوده ، فرا می خواند. بهاء الدین این دعوت را پذیرفته و با خانواده اش به قونیه می رود . بدین ترتیب مولانای 22 ساله رهسپار قونیه گشت و ازآن پس تا پایان عمر در قونیه ماندگار شد.

مولانا به مدت هفت سال در حوزه فقیهان حنفی در شام تحصیل می کند. همچنین مدت کوتاهی از تحصیلش را نیز در دمشق می گذراند. در آن شهر بود که با محی الدین ابن عربی ، صوفی بلند آوازه آن زمان ، دیدار داشت.

مولانا در این دوران هفت ساله برای تحصیل علوم دینی و « تهذیب نفس » تلاشی توانفرسا داشت ، به گونه یی که گاه از شدت مطالعه و ریاضت کشیدن بیمار و رنجور می شد و در بستر می افتاد. هفت سال ریاضت و هفت سال تفکر در حلب و دمشق ... او را به یک مفتی عالم و یک سالک موحد و عارف بدل کرده بود.

مولانا در 33 سالگی در حالیکه واعظ ، مفتی و فقیه و مدرسی توانمند بود ، به قونیه بازگشت. افراد زیادی هواخواه مجالس درس و وعظ مولانا بودند. با این که جوان بود، همه او را پیشوای دین می شمردند. مولانا از زمان بازگشتن از شام ، تا دیدار شمس تبریزی ، به مدت 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت.

طلوع شمس در آسمان اقبال مولانا
یکی از روزهای سال 642 هجری قمری که مولانا 38 ساله بود، با شاگردان و مریدان خود از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمده و راهی خانه بود که عابری ناشناس در هیئت تاجری ، در برابرش ایستاد و او را از رفتن باز داشت و از او پرسید: « صراف عالم معنی ، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام ؟ » مولانا با خشم و پرخاش پاسخ می دهد: « محمد سرحلقه انبیاست ، بایزید را با او چه نسبت ؟ » درویش تاجر نما که از این پاسخ ناراضی بود، بانگ برمی دارد : « پس چرا رسول خدا فرمود سبحانک ماعرفناک ( خدایا تو پاک و منزهی که ما تورا نشناخته ایم ) ولی بایزید گفت سبحانی ما اعظم شانی ( پاکی مرا ست که چه اندازه مرتبه ام بزرگ است ). مولانا که بایزید را عارفی بزرگ و محمد را ختم انبیا می دانست ، پس از لحظه ای تامل گفت : « بایزید تنگ حوصله بود، به یک جرعه عربده کرد ، محمد دریا نوش بود، به یک جام ، عقل و سکون خود را از دست نداد!...

تا آن لحظه ، هیچ کس چنین پرسش عمیقی با وی مطرح نکرده بود، پرسشی که شریعت را در مقابل طریقت بگذارد. مولانا از همان آغاز سوال ، غور آن را درک کرده بود ودرک معنی این سئوال بود که او را دگرگون و منقلب ساخت. او با قلمرو تازه یی آشنا می شد که در آن انسان جز با نفی خود نمی توانست کمال خود را بجوید، به اقلیم ناشناخته یی راه یافت که در ان بایزید مثل ماری که از پوست برآید، از خودی بیرون آمده بود و آن چه بر زبانش می آمد، از زبان خود او نبود، اما محمد که تلقین وحی او را به ارشاد و هدایت خلق واداشته بود ، جز در آن چه وحی بود هیچ سخنش از نشان خودی خالی نبود.

مولانا پس از پاسخ عجولانه به پرسش ناشناس ، لحظه ای به سکوت فرو رفت و در مرد ناشناس نگریست امادر نگاه سریعی که بین آنها رد و بدل شد، بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت ... مولانا باقی راه را در صحبت با مرد غریبه طی کرد و او را با خود به خانه برد.

منابع :
سجاده شیخ ، باده حافظ از دکتر عبدالعلی معصومی
داستانها و پیامهای مثنوی از دکترحشمت الله ریاضی
////////////////////////////////////////////////////

0 نظرات: